X
تبلیغات
ايران زيبا

نادر، بزرگ مرد تاريخ ايران

ازحرم امام رضا ، با تمام رفت و آمدها و همه جلال و شكوهش راه مي افتي امتداد خيابان شيرازي رو مي گيري به سمت ميدان شهدا، اولين چهار راه، چهار راه نادري رو كه رد مي كني در سمت راست خود باغي زيبا ، آرام و ساكت رو مي بيني. محوطه اي كه آرامش خودش رو حتي به حاشيه خيابان پر رفت و آمد مجاور خود هم مي گستراند. بي اختيار به طرفش مي روم، وروديه رو كه بدي اجازه داخل شدن داري.آرامشي رو كه مدتها بود توي تهران شلوغ گم كرده بودم ناگهان من را در بر مي گيرد. ريه هام رو از اون هواي سرشار از آرامش پر مي كنم و آرام به راه مي افتم .

 در وسط محوطه احاطه شده با درخت ، سكويي است و بر بلنداي آن رو به آسمان مردي سوار بر اسب ، گويي با همراهان خود به دنبال راهي به بيكرانهاست. نمي دانم عظمت نام نادر است يا عظمت و زيبايي مجسمه، مسخ شده همان وسط مي ايستم ، بعد آهسته به راه مي افتم .از پله هاي سكو بالا مي روم. انتهاي پله ها ، در فضايي كه يادآور فضاي داخل چادرايلياتي است سنگ قبر مردي قرار دارد كه روزي ناجي سرزمين من، ايران بوده است. در گوشه سكو، نمايشگاهي از يادواره هاي نادر قرار دارد. زره و شمشير نادر، تنديس و تصاويراو، توپ نادري، سكه هاي آنزمان، گوشه اي از متعلقات مردي كه گذر تاريخ نيز نتوانسته از عظمت و بزرگي او بكاهد.

از سكو پايين مي آيم، دل كندن از اينهمه زيبايي و آرامش ممكن نيست. در اطراف سكو قدم مي زنم .آنسوتر در گوشه شمالي باغ ، تصوير مردي حك شده بر لوح مرا به خود مي خواند. به سمتش مي روم. باورم نمي شود ، كلنل خان پسيان. مقبره مردي چنين بزرگ در اين گوشه چنين ساكت و بدون حتي علامتي جهت راهنمايي بازديدكنندگان.

 لختي بر او خيره مي مانم. با خودم مي انديشم : تا كنون چند بار به مشهد آمده ام؟ هر دفعه چندبار جهت زيارت تا حرم امام آمده ام؟ چرا تاكنون از اين آرامگاه بازديد نكرده ام و اصولاً از محل اين آرامگاه بي خبر بودم؟ سالانه چند ايراني از اين شهر ديدن مي نمايد؟ چند نفر آنها پس از زيارت حرم امام به اين آرامگاه مي آيد؟ چرا چنين نسبت به تاريخ كشور خود بيگانه ايم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

سوالها ذهنم را در هم مي ريزد و انگيزه اي مي گردد تا بيشتر بخوانم و بيشتر از كشورم بدانم.

  نادر شاه:

نادرقلی در حدود سال۱۰۶۷ خورشيدي در ايل افشار شعبه قرخلو درخراسان به دنیا آمد. پدر او امامقلي از افراد بي نام و نشان ايل بوده و با پوستين دوزي و به سختي روزگار مي گذرانيده است. روايت است كه زماني كه نادر نوجوان بود همراه مادرش در يكي از حملات ازبكهاي خوارزم به اسارت درآمد. پس از مرگ مادر در اسارت ، نادر گريخته، به خراسان آمد . گروهي را گرد خود جمع نموده و چند ناحيه خراسان را به كنترل خود درآورد.

در همين زمان محمود افغان ، اصفهان را تصرف نموده و شاه سلطان حسين را به قتل رسانيده بود. با قتل شاه سلطان حسين ، پسرش طهماسب كه از بيم جان به قزوين گريخته بود ، خود را جايگزين پدر ناميد ولي حكام نواحي مختلف كشور حاضر به اطاعت از او نشدند.

در اين بين محمود افغان نيز توسط پسر عموي خود اشرف افغان به قتل رسيد. نادركه اوضاع بلبشو و در هم كشور را مي ديد ، و از نفوذ خاندان صفوي در بين مردم هم آگاه بود ، به شاه طهماسب دوم پيوست و سردار سپاه او گرديد . و با اين سپاه خراسان را به تصرف خود در آورد. سپس با پشتيباني شاه طهماسب و فتحعلي خان قاجار ( پدر بزرگ آقا محمد خان ) ملك محمود ، حاكم سيستان را شكست داده و كل منطقه را تحت كنترل شاه ايران درآورد. سپس با اشرف افغان وارد جنگ شده و در سه نبرد در دامغان ، مورچه خورت اصفهان و زرقان فارس اشرف افغان را شكست داده و در تعقيب او تا افغانستان رفته و قبايل اين ديار را مطيع خود نمود.

پس از شكست اشرف افغان و بيرون راندن او ، نادر متوجه شمال ايران و نفوذ روسها گرديد و آنها را از ايران بيرون راند. از آنجا به سمت شرق رفته و با عثمانيها كه غرب ايران را در اشغال داشتند وارد جنگ گرديد . در همين زمان شورشي در شرق ايران در گرفت بنابراين نادر ، نبرد با عثمانيها را نيمه كاره نهاده به شرق رفت. شاه طهماسب جهت اظهار وجود دنباله جنگ با عثماني را گرفت كه نتيجه آن شكست سنگين نيروهاي شاه طهماسب و واگذاري بخشي از آذربايجان به دولت عثماني توسط وي بود. نادر نيز كه چنين ديد با سران قبايل طرفدار صفويه گرد هم آمده و طهماسب را از سلطنت خلع و پسر خردسالش ، شاه عباس سوم، را به جانشيني او برگزيدند و خود نيز نايب السلطنه وي گرديد. نادر طي دوسال آذربايجان و گرجستان را از عثمانيان بازپس گرفت. و در نهايت در سال ۱۱۴۸ قمری شاه عباس سوم صفوي را از حكومت بركنار و حكومت افشاريه را بنيان نمود. نادر شاه دوازده سال بر ايران حكومت نمود كه در اين مدت توانست سرزمينهاي بحرين ، قندهار ، خوارزم، بخارا و بسیاری نواحی دیگر که برای سال‌ها از ایران جدا شده ‌بود را به ایران بازگرداند.

با فتح قندهار گروهي از افغانهاي مخالف نادر كه حدود هشتصد نفر بودند به دهلي گريختند. نادر شاه سه بار به دولت هند اخطار نمود تا مخالفان را به او تحويل دهد. با سرپيچي هند ، نادر همراه با سپاهيان خود از رود سند گذشته و طي جنگي كه به جنگ كرنال معروف گرديد ، دهلي را تصرف و هشتصد افغاني را در بازار شهر به دار آويخت. نادر به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی توانست با به‌کارگیری تاکتیک‌های نوین جنگی پیروز شود. محمد شاه گوركاني ، پادشاه هند از نادر شاه امان خواست و نادر نيز در ازاء گرفتن كليد خزانه سلطنتي هند عقب نشيني را پذيرفت.

نادر با غنايم بسيار از هند به ايران بازگشت. در میان این غنائم، جواهراتی چون كوه نور و درياي نور و تخت طاووس شهرت دارند. میزان غنائم به حدی بود که نادر برای سه سال گرفتن مالیات را در ایران قطع کرد.

اين جنگها و در گيريها باعث گرديد تا نادر جهت تامين هزينه ارتش خود ، از مردم ماليلت هاي گزافي بگيرد كه همين امر باعث بروز شورش در جاي جاي كشور گرديد. اين مخالفتها تا به ارتش نادر نيز نفوذ نموده بود به گونه اي كه زماني كه نادر جهت رفع يكي از همين درگيريها به خراسان رفته بود به يكي از سرداران مورد اعتماد خود گفت : من از نگهبانان خود راضی نيستم و از وفا و دليری شما آگاهم. حکم ميکنم فردا صبح همه آنان را توقيف و زنجير کنيد و اگر کسی مقاومت کند ابقا نکنيد. حيات من در خطر است و برای حفظ جان فقط به شما اعتماد دارم... يكي از خدمتكاران خيمه كه اين سخنان را شنيده بود به نزد سرداران نادر رفته و آنها را در جريان قرار داد. سحرگاه روز يكشنبه ۲۸ خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی گروهي از سرداران نادر از جمله محمد خان قاجار، صالح خان و یک شخص متهور ديگر شبانه به خيمه نادر رفته و سر او را از بدن جدا نمودند.

نادر از فرمانروایانی بود که برای آخرین بار ایران را به محدوده طبیعی فلات ایران رسانید و با تدارک کشتی‌های عظیم جنگی، کوشید تا استیلای حقوق تاریخی کشور را بر آب‌های شمال و جنوب تثبیت کند. نادر شاه در سال ۱۷۴۲ميلادي "جان التون" دريانورد بريتانيايي مقيم سن پطرزبورگ را به رغم كارشكني روس ها و انگليسی ها برای ساختن كشتی جنگی به خدمت گرفت. التون در ژانويه ۱۷۴۳ميلادي با سمت دریا سالاری به رياست كشتي سازي ايران منصوب و به" جمال بيگ" ملقب گرديد. با وجود تمامی دشواری های اجرایی و سیاسی، با حمایت های نادر و تلاش های التون، نخستین ناو ایران مجهز به بیست عراده توپ به نام "نادرشاه" در کرانه گیلان به آب انداخته شد. پس از آن به موجب فرمانی که پادشاه ایران صادر کرد تمام کشتی های روسی موظف بودند به پرچم ناو جدید سلام دهند.با افول دولت نادری، سرزمین پهناور فلات ایران که پس از مدت‌ها به زیر یک درفش درآمده و رنگ یگانگی پذیرفته بود، از هم پاشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت توسط ناديا |

ZAHHAK

Once upon a time, in Arab land, there was a very wise and knowledgeable king named Mardak. He had a son named Zahhak who was very ambitious and had no love and promise.

One day Satan, who changed his shape to a good man, went close Zahhak and started his friendship with. Once he said to Zahhak: “Do you like to become king?”

Zahhak said: “Yes.”

Satan said: “Then you have to do what I say.”

Zahhak accepted and Satan said: “For the first step you have to kill your father.”

Zahhak frightened and said: “Killing my father? Forget it.”

Satan said: “If you don’t do what I say, you won’t be a king.”

Zahhak who was very ambitious accepted. One midnight, they dig a hole in his way in the garden and covered it with bushes. When Mardak woke up for praying, he fell in it and died and Zahhak became king.

Satan who found Zahhak allies by him, said: “If you obey me, I will gift you the whole world kingdom. “

For the second time Satan changed his shape as an eloquent person and came close Zahhak. He praised him too much and said: “I know how to cook, if king let me, I will cook for him.”

King allowed him. For the first day, he made a delicious food with eggs to make king healthier and stronger. Zahhak really enjoyed it.

Second day he made such food with partridge that king admired him with first bite.

In third day he made a food with chicken and lamb and forth day made a food with beef, saffron and Rosewater that king was surprised by its wonderful taste. King said: “what do you want for retaliate?”

Chief said: “My king, always be healthy, I have just a request, I like to kiss king shoulders.”

Zahhak said: “I fulfill your wish.” And then let the chief kiss him. Satan kissed king shoulders and disappeared immediately. Two snakes grew instead of his kisses. They cut snakes but again grew. None of doctors knew about remedy. This time Satan changed his shape as a doctor and said: “you have to kill two persons every night and feed snakes with their brain.  Little by little, they will become weaker and will die.

*****

At the same time, in Iran, there was a very wise king named Jamshid. Like his ancestors, he causes very serious improvement for his society. At first he made armor and tools of war with iron. Then he ranked people and gave their own cost till they know their limitations.

Katouzian: Clergy men

Nisarian: Military men

Basoudi: Farmers

Ahtoukhashi: craftsmen

He promoted medical, built houses, and finally he made a wonderful throne. At first of Farvardin, he coroneted and made a big celebration and named that day “Nowrouz”. When he sat on the throne, he looked his around and found all people obedient, all places flourish, everybody happy, wherever he looked he saw a sign of himself. Then he said: “I am everything in this world, I brought art, I made here so beautiful. Your comfort is because of me and there is nobody but I worthy to be king."

Clergy were surprised by his words. People turn away of him and his glory reduced. Militaries, group by group, rejected him. They heard there is a king in Arab land. They referred to him and named him “King of Iran”. Zahhak who saw this, with a big troop attacked to Iran and conquered it. Jamshid run away and nobody saw him anymore.

As soon as Zahhak became king of Iran, he changed everything. Degraded wises, worthless Art, and replaced magic instead of all of them. He brought both beautiful Jamshid daughters, Shahrnaz and Arnavaz, to his palace as his wives.

As before, every night two young men killed and feed snakes by their brains. Two young men named Armayel and Garmayel thought and made a decision to rescue at least one of these two victims. They tried to permeate to the kitchen of the palace. Then, every night they made meal by victims’ brain and instead of the other ones gathered one animals’ brain, and made the other ones free and said to him: “Go. Just go somewhere that none of kings’ armies could find you. “

In this way, they rescued about thirty persons each month. The survivors fled to the plain and there came together and made a military.

One night Zahhak had a nightmare, three young men came to his palace, they fight him and finally he escaped to Damavand mount. He frantically woke up. Arnavaz who was beside him asked: “what happened to you? Why you, the king of seven countries, while you are at your home in peace, wake up with this fear?

King said: “If I tell you, you will fear of my life.”

Arnavaz said: “but it’s better to say it, maybe we could find a solution for your problem.”

King said his dream to Arnavaz. She told him: “You are king of seven countries, call all clergy men and wises of these countries and tell them about your dream. Maybe they will find a solution.”

Zahhak accepted and did what she said. Clergy men came from all around the countries and king said his secret to them. They thought for three days. In fourth day Zahhak told them angrily: “If you want to be alive, you have to tell me what you know.”

All of them afraid of kings’ anger, finally one brave man said: “the most king where sitting on this throne, that they aren’t here now. Your dream says a person, whose name is Freidoun and not born yet, is your enemy. When he will bear, and grew up, he, with a heavy mace, will fight with you and will prison you.”

Zahhak said: “why will he prison me?”

He said: “you will kill his father to feed your snakes. A cow name Barmayeh will be his nurse and for this reason he will come with a cow shape mace to fight you.”

Zahhak, as soon as heard these words, become unconscious. When he recovered, he commanded to find and kill Freidoun.

After a while, Freidoun was born. He was descended from Jamshid; militaries arrested his father, Abtin, and killed him to make a food for kings’ snakes. His mother, Faranak, for hidden his son of kings’ military, took him to a grove and give him to meadows’ guard to bring up him and feed him with milk of a cow named Barmayeh. The guard was watchful to him for three years.

Faranak, who saw Zahhak was not tired of searching, took his boy and went near India board line. She gave his son to a clergy man in the mountain and told him: “I am a mournful from Iran. Please care of my son and be like his father.”

Clergy man accepted and brought him up.

The king men found Barmayeh and killed her. Then they went to Faranak home but they found nothing, then they burned the house.

*****

Freidoun in sixteen went to his mother and asked about his father.

Faranak explained: “In Iran there was a king descendant man, whose name was Abtin. He was a good father for you and a nice husband for me. Zahhak killed him and fed his snakes by his brain. I hide you and took you to a grove and told meadow guard to feed you by milk of a cow named Barmayeh. Kings officers found Barmayeh, killed her and fired our home, then I borough you here.”

Freidoun excited and told to his mother: “its time to drawn my sword and take my fathers’ revenge.”

Faranak told him: “this isn’t a good decision. Zahhak has many soldiers of different countries and you are just an awkward young boy.”

Zahhak, who couldn’t forgot Freidoun, gathered all his attendants and said: “I have to make an army with human, devil, jinnee and fairy because I have an enemy who is young but very wise.”

The clergy men said: “never think your enemy is weak.”

Zahhak said: “I don’t think so, and for this reason I want to gather an army to fight with him.”

All became silent because of fear of their lives. Suddenly they heard a roaring. Soldiers brought an arrested man, Zahak asked him: “ what had happened? Who oppressed you?”

He said: “I am Kaveh. I am just a poor ironsmith. You have everything that you want then why you arrested my son for making food for your snakes?”

King commanded to make his son free, Kaveh look at the all presents and said: “You, all, just because of fear of your life stay here but I never frighten of him.”

And went with his son. All presents said to king: “you are very kind man; he came and said his words and you didn’t say anything to him.”

Zahak said: “when Kaveh had come in, it seems a wall made by iron raised between me and him.”

When Kaveh came out of king’s palace, he put his leather clothes on his spear and roared: “Everyone who loved Freidoun come with me.”

A group of people accompanied him and moved to the Freidoun hidden place.

As Freidoun saw that crowd said to his mom: “I’m going to the war and I want you to pray for me.”  And she crying prayed for him.

Freidoun went to his two brothers, Kiyanoush and Pormayeh, and asked them to gather the best blacksmiths of the city to make a big mace for him.

They made a mace as a buffaloes head. Freidoun liked it very much and gave them much gold.

He launched his journey to Zahak palace with his troops and his two brothers. They arrived to Arvand river bank. He said to river guardians: “Bring some ships, I and my solders want to cross the river.” The guardians said: “we couldn’t do that because Zahak command us to pass no one without his permission.”

Freidoun get anger and passed the river with his horse and his solders did it too. When they arrived to Jerusalem they saw a magnificent palace. Freidoun said: “Maybe god had a look on these people then hurry.”  Then he attacked the palace and killed all guardians with his mace and sat on Zahak throne. After that he commended to gather all Zahak wives and his palace workers and speeches for them. The Jamshid daughters’ told him: “God bless you. Who are you that destroyed all Zahak glorious in this way?”

Freidoun said: “I’m son of Abtin, who Zahak killed him. I’m here for vengeances. He even killed the cow that was like my nanny. I’m here to kill him and there is not forgiveness and not kindness.”

Arnavaz told: “oh Freidoun, we are Jamshid daughters, we stayed with Zahak because of fear of our lives.”

Freidoun said: “I’m here to kill Zahak, if you are right tell me where is he?”

They said: “He went India to find a magic because somebody told him that you will come and will destroy his entire world. He went to find a solution to save his kingdom against you.”

Kondor, who was city headman in Zahak absents, came and saw Freidoun is sitting on Zahak throne. He afraid then start flattering, Freidoun asked him: “who are you and what do you want?”

Kondor introduce himself and said: “now, that you are our king we have to make a celebration.”

Freidoun agreed and kondor set up a party and served wine and when all start feasting and drinking, he secretly left the palace and mounted his horse and went to Zahak camp.

As he saw Zahak told him: “Get up that somebody is in your palace and conquered it.”

Zahak said: “Why you say it? Maybe they are my guest.”

Kondor said: “How they could be guest, when they are drinking with your wives and killed all your solders?”

Zahak mounted on his horse and rushed to his palace. Freidoun troops informed and hide around. When Zahak received to the city they attacked them. Zahak scaped, wore a solder clothes and went to the palace and saw Freidoun who was speaking with Shahrnaz. He felt jealous and draw his sword and rushed to Freidoun. Freidoun hit him with his mace and wanted to kill him that some inspiration said to him: “don’t kill him now and take him to mountain and tie him there.”

He fastened Zahak and took him to Damavand. At there he found an endless cave and tied him there to die.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت توسط ناديا |

با سلام مجدد خدمت تمامی دوستانی که از بلاگ من دیدن می کنند. مدتها بود که خودم رو از فضای بلاگ بیرون کشیده بودم و به اینجا سری نمی زدم اما اکنون باز آمدم تا کاری را که روز ی آغازش کرده بودم ادامه بدهم . و برا ی شروع مجدد کارم با داستانهای شاهنامه شروع کردم. امید که از عهده اینکار خوب بر آیم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت توسط ناديا |

 

 ضحاک ماردوش

در زمانهاي بسيار دور، در سرزمين تازيان در شهر بغداد ، پادشاهي بود بنام مرداك ، كه مردي بسيار با خرد و دانا بود. وي پسري داشت بنام ضحاك ، كه بسيار جاه طلب و بي مهر و وفا بود.

روزي ابليس خود را به شكل مردي نيك در آورده به نزد ضحاك آمد و با وي باب دوستي آغاز نمود. سپس گفت:

-         آيا مي خواهي به پادشاهي برسي؟

ضحاك گفت : آري.

گفت : پس هر چه مي گويم انجام بده.

ضحاك پذيرفت. ابليس گفت : نخستين قدم براي رسيدن به پادشاهي آنست كه پدر خود را بكشي.

ضحاك وحشتزده گفت : از كشتن پدرم بگذر.

ابليس گفت : اگر هر چه مي گويم انجام ندهي از پادشاهي خبري نيست.

ضحاك كه بسيار جاه طلب بود سخن ابليس را پذيرفت. يك شب زماني كه مرداك براي نيايش برخاسته بود، بر سر راه او در مسير باغ ، گودالي حفر نموده و روي آنرا با خاشاك پوشاندند. مرداك به داخل گودال افتاد و مرد. و به اين ترتيب ضحاك جانشين پدر گرديد.

ابليس كه ضحاك را هم پيمان خود ديد گفت : اگر همچنان از من فرمانبرداري كني پادشاهي جهان را براي تو به ارمغان خواهم آورد.

سپس خود را به شكل جواني سخندان و بينادل در آورد و به نزد ضحاك آمده ، مدح و ثناي بسيار او كرد. و گفت : اگر شاه قابل بداند من آشپزي مي دانم ، پس اجازه دهيد آشپز دربار گردم.

به دستور ضحاك كليد آشپزخانه سلطنتي را به او سپردند. روز نخست غذايي بسيار لذيذ با تخم مرغ براي شاه تهيه نمود تا باعث افزايش بنيه شاه گردد و ضحاك از آن لذت بسيار برد.

روز دوم با كبك و تذرو چنان غذايي ساخت كه شاه با همان اولين لقمه او را تحسين نمود. روز سوم با مرغ و بره غذا ساخت و روز چهارم از پشت گاو جوان و زعفران و گلاب غذايي ساخت كه شاه از طعم دلنشين آن در شگفت شد و گفت : در ازائ اينهمه ،هر چه مي خواهي بگو تا من به تو دهم.

آشپز گفت : اي پادشاه ، هميشه زنده و سلامت باشي. من تنها يك حاجت دارم و آن بوسيدن دو كتف شاه است. ضحاك چون اين حرف را شنيد گفت : من آرزوي تو را برآورده مي سازم. و اجازه داد تا آشپز او را در آغوش كشيده و دو كتفش را ببوسد. ابليس چون دو كتف ضحاك را بوسيد در دم ناپديد شد و از جاي بوسه هاي او دو مار سياه روييد. آن دو مار را ازبيخ بريدند اما باز همچون درختي سبز شد. پزشكان بسياري گرد آمدند اما هيچكدام چاره كار ندانستند. اينبار ابليس به شكل پزشكي به دربار ضحاك آمده و گفت : " تنها چاره كار آنست كه هر شب از مغز دو انسان غذايي بسازي و به مارها بخوراني تا آهسته آهسته ضعيف شده و خود بميرند. "

*****

در همان زمان در ايران پادشاهي بود بنام جمشيد كه مرد بسيار فرزانه اي بود و آبادانيهاي بسيار نموده بود. وي همچون پدران خود راه پيشرفت وطن پيش گرفت. در ابتدا با آهن زره و ابزار آلات جنگي ساختند. سپس گروه هاي اجتماعي را رده بندي نمود و به هر كدام بهاي خاص خود را داد تا هر كدام اندازه خود را بشناسند و كم و بيش بشناسند :

-         كاتوزيان : روحانيون كه معبد آنها در كوه بود

-         نيساريان : مردان جنگي

-         بسودی : كشاورزان

-         اهتو خوشي : صنعتکاران

سپس پزشكي را ترويج نمودو ساختمانها ساخت و در آخر چنان تختي ساخت كه چشم هر بيننده اي را خيره مي نمود . روز اول فروردين بر آن نشست ، جشني بزرگ بر پا نمود و آنروز را روز نو ناميد. چون بر آن تخت نشست ، به اطراف خود نگاه كرد همه مردم را فرمانبردار و دوستدار خويش ، همه جا را آباد ، و همه را شاد ديد. هر چه گشت در همه جا اثري از خود ديد پس به بزرگاني كه در اطرافش گرد آمده بودند گفت : من همه چيز در اين جهانم. من هنر را آوردم. من اينجا را بدين زيبايي آراستم. خواب و خور و آسايشتان از من است و جز من كسي لايق پادشاهي در اين زمين نيست.

موبدان از حرف او در شگفت شدند. همه مردم از او روي گرداندند و جهان بر او تيره گشت و جلال و شكوهش رو به كاستي نهاد. سپاهيان گروه گروه از او روي گرداندند و چون شنيدند كه در كشور تازيان پادشاهي است اژدها پيكر به نام ضحاك، همه به او روي آوردند و او را شاه ايران زمين خواندند. ضحاك كه چنين ديد از ايرانيان و تازيان لشكري عظيم گرد آورده به دربار جمشيد حمله نموده و آنجا را تسخير نمود. جمشيد ازآنجا گريخت و ديگر هيچكس او را نديد.

ضحاك چون به پادشاهي ايران رسيد همه چيز را دگرگون كرد. فرزانگان را خوار ، هنر را بي مقدار و به جاي آن جادو جايگزين نمود. دو دختر زيباي جمشيد ، شهرناز و ارنواز را به دربار خود آورده و در حرمسراي خود قرار داد.

همچنان هر شب دو مرد جوان را به دربار شاه مي بردند تا آشپزان از مغز ايشان براي مارهاي شاه غذا بسازند. دو جوان به نامهاي ارمايل و گرمايل كه چنين ديدند با خود فكري انديشيدند تا شايد بتوانند چاره اي كنند و لااقل يكي از اين دو جوان را نجات دهند. آنها به هر وسيله اي كه بود با عنوان آشپز به دربار شاه وارد شدند. سپس هر شب يكي از دو قرباني را كشته و به جاي مغز ديگري ، هم اندازه آن، مغز ديگر حيوانات گرد آورده و با هم تركيب مي كردند. و به قرباني نجات يافته گفتند : از اينجا برو. به جايي برو كه شاه و سربازانش تو را نبينند. و به اين ترتيب هر ماه سي نفر را نجات مي دادند. نجات يافتگان به دشتها گريخته و در آنجا گرد هم آمده و ارتشي ساختند.

*****

شبي ضحاك در خواب ديد سه مرد جنگي ، كه يكي از آنها از بزرگان بود، به كاخ او آمده ، جنگي بين آنها در گرفته ، او به سوي دماوند گريخته و سپاهي نيز از پي او مي آمدند. سراسيمه از خواب بيدار شد. ارنواز كه كنار او بود پرسيد :  اي شاه چه شده؟ چگونه است كه تو ، پادشاه هفت كشور، در حاليكه در خانه خود در آرامش كامل هستي ، چنين هراسان از خواب برمي خيزي؟

شاه گفت : اگر به شما بگويم ، شما هم وحشت خواهيد كرد و از جان من بيمناك خواهيد شد.

ارنواز گفت : ولي تو بايد راز خود را بگويي تا شايد چاره اي براي آن پيدا كنيم.

ضحاك خواب خود به ارنواز گفت. ارنواز گفت : تو پادشاه هفت كشوري، از تمامي اين كشورها موبدان و دانايانشان را بخوان و راز خود بگو شايد كسي چاره اي كند.

ضحاك از اين سخن خوشش آمد و چنان كرد. از هر گوشه موبدي بود گرد آوردند و از خود و خواب خود با آنها گفت. موبدان سه روز فكر كرده و مشورت نمودند. روز چهارم ضحاك عصباني شد و گفت : اگر مي خواهيد زنده بمانيد ، هر چه هست بايد با من بگوئيد.

اما هيچكدام جرات گفتن راز به ضحاك نداشت. در آخر يكي كه از همه شجاعتر بود گفت : اي شاه، پيش از تو پادشاهان بسياري بر اين تخت نشسته اند و اينك نيستند. تعبير خواب تو اينست كه شخصي بنام فريدون ، كه هنوز از مادر زاده نشده ، دشمن توست. چون او بدنيا آيد ، جواني برازنده گردد كه با گرزه گاوسر بر سر تو نازل شود و تو را در بند كشد.

ضحاك گفت : آخر چرا مرا به بند كشد؟

موبد گفت : هيچكس بي دليل با كسي دشمن نمي شود. تو پدر او را كشته و مغز او را به مارهاي خود خواهي داد. گاوي بنام برمايه دايه او خواهد شد و به همين دليل او با گرزه گاوسر به سراغ تو خواهد آمد.

ضحاك چون اين سخنان بشنيد از تخت فرو افتاد و بيهوش شد. چون به هوش آمد دستور داد همه جا را براي يافتن و كشتن فريدون جستجو كنند.

مدتي گذشت و فريدون از مادر زاده شد. فريدون از نسل جمشيد بود و پدرش ، آبتين، را ماموران شاه به قصر برده و كشته بودند تا براي مارهاي شاه از مغز او غذا سازند. مادر كه چنين ديد براي آنكه دست مامورين شاه به فرزندش نرسد او را به بيشه اي برده به نگهبان مرغزار سپرد و از او خواست كه از او مراقبت نموده و از شير بزرگترين گاوبيشه ، بنام برمايه ، به او بخوراند. نگهبان نيز تا سه سال از فريدون مراقبت نمود.

اما ضحاك از جستجو خسته نشده و همچنان بدنبال فريدون مي گشت . فرانك كه چنين ديد به بيشه آمد و كودك خود را برداشته و به مرز هندوستان برد. آنجا او را به دست موبدي در كوه سپرد و گفت : اي مرد خدا، من سوگواري از ايران زمينم. از اين فرزند من مراقبت كن و براي او چون پدري باش.

موبد او را پذيرفت و از او مراقبت نمود.

مامورين ضحاك برمايه را پيدا كرده و به دستور شاه كشتند. سپس به خانه فرانك رفته و چون فريدون و فرانك را نيافتند آنجا را به آتش كشيدند.

*****

چون فريدون به سن شانزده سالگي رسيد از كوه پايين آمده و به نزد مادر خود رفت و از او خواست در رابطه با پدرش سخن بگويد.

فرانك گفت : در ايران مردي بود بنام آبتين ، كه از خاندان شاهي بود. پدر خوبي براي تو و شوهر نيكي براي من بود. ضحاك او را كشته و خوراك مارهاي خود نمود. من نيز تو را از ديد ضحاك و مامورانش پنهان نمودم. تو را به بيشه اي بردم و به نگهبان آنجا سپردم و از او خواستم تا از شير گاوي بنام برمايه تو را تغذيه كند. سرانجام شاه از محل آن بيشه و از آن گاو با خبر شد . من نيز تو را از آن بيشه فراري دادم. اما شاه آن گاو بيچاره را كشت و خانه ما را به آتش كشيد.

فريدون كه اين سخنان شنيد ، به پاخاسته و به مادر خود گفت : اينك زمان آنست كه شمشير خود را بركشيده و انتقام پدرم را از شاه بگيرم.

فرانك گفت : اين راه درستي نيست. ضحاك از هر كشور صدها سرباز دارد و تو جوان خامي بيش نيستي.

*****

 

 ضحاك كه از فكر فريدون رها نمي شد روزي همه نزديكان خود را گرد آورد و گفت : بايد از انسان و ديو و پري، از هر چه هست ارتشي گرد آورم كه مرا دشمني است كه به سن و سال جوان است اما بسيار داناست.

موبدان به او گفتند : هيچگاه دشمن خويش را خورد مشمار.

ضحاك گفت: من او را خورد نمي شمارم و به همين دليل سپاهي گرد خواهم آورد تا با او مقابله كنم.

همه موبدان از بيم جان خود امر او را پذيرفتند. در همين هنگام ناگهان خروشي از درگاه شاه برخاست. سربازان مردي را به نزد شاه آوردند. ضحاك با روي درهم از او پرسيد : چه شده؟ از چه كس ستم ديده اي ؟

گفت : اي شاه، من كاوه دادخواه هستم. من آهنگري فقيرم. مي خواهم بدانم تو در جهان چه كم داري كه تنها فرزند مرا از من گرفته و قصد داري خوراك مارهاي خود كني؟

شاه كه اين سخن شنيد دستور داد فرزند او را آزاد نموده و به پدر باز پس دادندو سپس كاوه به همه بزرگان مجلس رو نموده و گفت : شما همه از ترس جان خود رو به درگاه ديو آورده ايد. من هرگز از او نمي ترسم.

و با فرزند خود خروشان از آنجا برفت. همه حاضرين مجلس به شاه آفرين گفتند كه كاوه آمد و سخن گفت و رفت و تو هيچ نگفتي.

شاه گفت : زماني كه كاوه از در وارد شد گويي كوهي از آهن بين من و او برخواست.

كاوه از كاخ شاه كه بيرون آمد همان لباس چرم آهنگري خود را بر سر نيزه كرد و خروشان به راه افتاد كه هر كس طرفدار فريدون است با من همراه شود. گروهي نيز با او همراه شدند. كاوه كه محل اختفاي فريدون را مي دانست با سپاهيانش به نزد او رفتند.

فريدون با ديدن آن جمعيت به نزد مادر رفته و گفت : من راهي كارزارم و از تو مي خواهم كه براي من دعا كني. فرانك نيز گريان فريدون را به خدا سپرد.

فريدون به نزد دو برادر خود كيانوش و پرمايه رفت و از آنها خواست تا بهترين آهنگران شهر را يافته و براي ساختن گرزي گران نزد او بياورند.

آهنگران جمع شدند و گرزي به شكل سر گاوميش ساختند. فريدون با ديدن گرز ، بسيار خشنود شد و سيم و زر بسيار به آنها داد.

وي همراه با سپاهي گران به راه افتاد و دو برادرش كيانوش و پرمايه نيز با اوهمراه شدند. آنها آمدند تا به ساحل اروند رود يا همان دجله رسيدند. فريدون به رودبانان گفت كه كشتي بياوريد و من و سربازانم را به آنسوي رود ببريد. رودبانان قبول نكرده و گفتند : ضحاك به ما گفته كه هيچكس را بدون مجوز و مهر معتبر از رود عبور ندهيم.

فريدون كه اينرا شنيد خشمگين گشته با اسب به دل رود زد . سپاهيانش نيز كه چنين ديدند به رود زدند و چون به خشكي رسيدند به سوي بيت المقدس روي نهادند. چون به شهر رسيدند قصري در ميان شهر ديدند بسيار عظيم و با شكوه. فريدون به همراهان خود گفت : وقتي چنين جايي روي زمين وجود دارد شايد خدايان نظر خاصي به آنها دارند پس بايد عجله كنيم. پس دست به گرز گران خود برده و به سوي قصر حمله بردند. تمامي نگهبانان كاخ را با گرز خود تار و مار نموده و بر تخت ضحاك نشست. آنگاه دستور داد تمامي زنان و خدمه دربار را آورده ، با آنها صحبت نموده و روانشان را از آلودگيها پاك كرد. سپس دو دختر جمشيد را آوردند. آنها گفتند : درود بر تو باد. تو كه هستي كه اينگونه تاج و تخت ضحاك را در هم كوبيدي؟

فريدون گفت: من فرزند آبتين هستم. همانكه ضحاك كشته، و اينك من به كين خواهي او برخواسته ام. او حتي گاوي را كه روزي حكم دايه مرا داشت كشت. حال من آمده ام تا با اين گرز جان او را بگيرم و نه بخششي در كار هست و نه مهري.

ارنواز كه اين سخنان را شنيد گفت : اي فريدون ما دختران شاه هستيم كه ا زبيم جان با ضحاك بوده ايم.

فريدون گفت : من آمده ام تا جان ضحاك را بگيرم و شما هم اگر راست مي گوييد به من بگوييد كه آن اژدها سيرت كجاست؟

آن دو گفتند : او به سوي هندوستان رفته تا جادويي كند و هزاران نفر را ازبين ببرد زيرا قبل از اين به او گفته شده بود كه تو روزي مي آيي و دنيا را براي او تيره مي كني . حال او مي خواهد چاره اي كند تا تو را ازبين برده و تاج و تخت خود را باز پس بگيرد.

مردي بود بنام كندرو كه در نبود ضحاك كدخدايي شهر بر عهده اش بود. او به كاخ آمد و ديد كه بر تخت شاه شخص ديگري نشسته است. چون وضعيت را چنين ديد از در چاپلوسي جلو آمده و كرنش و تعظيم فريدون كرد و خود را معرفي نمود. فريدون گفت چه مي خواهي؟ كندرو گفت : حال كه تو شاه شده اي بايد جشن گرفت. فريدون نيز موافقت كرد و كندرو بساط جشن و مي و شراب را به راه انداخت. چون همه مشغول عيش و نوش شدند آرام از قصر بيرون آمده بر اسب خود سوار شد و به سوي اردوگاه ضحاك روان شد. به ضحاك كه رسيد گفت : چه نشسته اي كه سه مرد به كاخت آمده و جاي تو را گرفته اند.

ضحاك گفت : شايدميهمان هستند؟

كندرو گفت : اين چه ميهماني است كه دو دختر جمشيد در كنار او نشسته و سرگرم عيش و نوش هستند و تمامي سربازان تو را از بين برده اند؟

ضحاك كه چنين شنيد شبانه بر اسب خود سوار شده به سوي كاخ خود تازيد. سپاه فريدون كه از اين موضوع آگاه شدند خود را آماده نموده و در اطراف كمين كردند و چون ضحاك و سپاهش قصد عبور از كوچه ها را نمودند به آنها هجوم آوردند. ضحاك بسوي كاخ خود گريخت، لباسي نظامي پوشيد تا شناخته نشود و وارد كاخ شد. آنجا فريدون را با شهرناز نشسته و در حال صحبت ديد. آتش حسادت در دلش شعله كشيد، شمشير خود را بيرون كشيده به فريدون حمله برد. فريدون با گرز خود بر سر او كوبيد. ناگهان سروشي آمد كه : او را مزن. او را به كوه ببر و بين دو كوه ببند.

فريدون دست و پاي ضحاك را بسته و او را به كوهستان برد. در آنجا تصميم گرفت تا او را از پاي در آورد باز سروشي آمد كه او را به دماوند ببر و ببند. فريدون ضحاك را به دماوند برده آنجا غاري بي انتها يافته و او را با دستهايش آويزان نمود تا همانجا بميرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت توسط ناديا |

در باب عشق و دوست داشتن از دکتر علی شریعتی

دوست داشتن از عشق برتر است .

 عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .

 عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ! ))
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط ناديا |


10 شایعه بزرگ تاریخ وب !


صدها سال است که انسان ها به پخش شایعه می پردازند . در بعضی موارد برای اهداف خاص و در موارد دیگر تنها برای شوخی و سرگرمی . در سال های اخیر با گسترش اینترنت و به خصوص انفجار اشتراک اطلاعات با وب 2 و ابزارهایی مثل یوتیوب و توییتر پخش شایعه و قابل باور کردن آن بسیار آسان تر شده است .

در این مطلب به 10 شایعه بزرگ تاریخ وب که خیلی ها در سراسر جهان آن ها را باور کرده بودند می پردازیم .

1 – هیولای مونتاک (2008)

در جولای سال 2008 انتشار مقاله ای در روزنامه محلی مونتاک واقع در نیویورک به همراه یک عکس منجر به پخش شایعه هیولای مونتاک شد . در این مقاله جنازه موجودی عجیب و ترسناک نشان داده می شد که به گفته این روزنامه در سواحل مونتاک پیدا شده بود . نکته جالب اینجاست که اگر چه صحت این موضوع هیچ وقت تایید نشد ، اما هیچ خبر و اطلاعیه ای هم در نفی آن منتشر نشد و هنوز هم هیچ کس نمی داند که آیا این موجود ترسناک واقعاً وجود داشته و در این صورت چه اسمی می توان برای آن گذاشت ؟ یک راکون ؟ یک لاک پشت دریایی بدون لاک ؟ یا یک سگ بوکسور !

2- – چگونه آیپادتان را با یک پیاز شارژ کنید (2007)

یکی از خنده دار ترین شوخی های وبی را سایت Household Hacker پخش کرده است . این سایت فیلمی را در یوتیوب منتشر کرد که نشان می داد چطور می توان یک دستگاه آی پاد را تنها با یک پیاز شارژ کرد ! نکته جالب این بود که آنقدر در این ویدیو دلایل علمی و منطقی برای این موضوع بیان می شود که در نگاه اول کاملاً باور پذیر است و به همین دلیل بود که این آموزش در ده ها روزنامه به چاپ رسید و کلی از ملت آیپاد هایشان را به پیاز وصل کردند . اما بعد از گذشته یک هفته این سایت نوشت : سر کار بودی داداش!

3 – پری شهر دربی (2006)

Dan Baines انگلیسی به عنوان دروغ اول آوریل سال 2006 در سایتش نوشت که توانسته لاشه یک پری را پیدا کند و حاضر است که آن را در eBay به فروش برساند . ظاهراً پری قلابی Dan زیادی خوب ساخته شده بود ، چون سایتش به راحتی 20000 ویزیتور پیدا کرد و حتی بعد از اینکه اعلام شد این پری قلابی است Dan ایمیل هایی دریافت می کرد مبنی بر اینکه بهتر است قبل از اینکه نفرین پری او را بگیرد جنازه اش را طی مراسمی به خاک بسپارد !

4- دختر 15 ساله یوتیوب (2006)

در سال 2006 دختری به ظاهر 15 ساله شروع به انتشار سری ویدیوهایی کرد که در آنها خیلی ساده درد و دل و از زندگی سختش با والدینی با عقاید عجیب و غریب مذهبی تعریف می کرد . این سری ویدیوها ناگهان به شدت محبوب شدند و با اینکه 2 ماه بعد معلوم شد که ساختی و دارای فیلمنامه هستند و حتی اسم بازگیر نوجوان هم معلوم شد ( جسیکا رز )  تا اواخر سال 2008 همچنان جزو پر بازدید های یوتیوب باقی ماندند .

5- تلویزیون گوگل (2007)

شایعه تاسیس تلویزیون گوگل سال هاست که بگوش می رسد . بنابرین تعجبی نداشت که وقتی مارک اریکسون باهوش ویدیویی بسیار خوش ساخت به نام چطوری به سرویس بتای تلوزیون گوگل دسترسی پیدا کنیم منتشر کرد ، ملت موبه مو آموزش او را اجرا کردند و البته به باقالی ها راهنمایی شدند ! با وجود اینکه تلویزیون گوگل وجود خارجی ندارد ، ولی سایتی به نام HULU ساخته شد که بطور شگفت آوری به ویدیوی منتشر شده توسط مارک شبیه است .

6- بیل گیتس به شما همینطوری پول می دهد ( 2007 )

این درست است که بیل گیتس از طریق کمپانی بیل و ملیندا گیتس در سراسر جهان به مردم کمک رسانی و کار های خیریه انجام می دهد ، اما شایعه ای که در صورت فوروارد کردن یک سری ایمیل مربوط به مایکروسافت به حساب شما پول واریز می شود به هیچ وجه صحت نداشت . ماجرا از این قرار بود که ایمیل هایی به دست ملت می رسید که مایکروسافت و Aol در حال تست یک برنامه جدید ردیابی ایمیل هستند و به حساب کسانی که این ایمیل را به دوستانشان فوروارد کنند بسته به تعداد فوروارد پول واریز می کند . جالب اینکه ماجرا هنوز هم ادامه دارد و عده ای همچنان مشغول فوروارد کردن این ایمیل هستند !

7 – عنکبوت های غول پیکر در عراق (2004 )

این ماجرا هم از طریق یک ایمیل شروع شد . به این ترتیب که در آن از مردم خواسته می شد که برای سربازان آمریکایی در عراق دست به دعا بردارند . نه بخاطر اینکه جنگ خطرناک است یا آنها از خانوادشان دور هستند بلکه بخاطر عنکبوت های غول پیکر ماقبل تاریخ که در بیابان های عراق به سربازان حمله می کنند . این شایه البته به صورت خیلی محدودتر در جنگ اول خلیج فارس در سال 1993 ساخت شده بود که در آن بیان می شد که این عنکبوت ها 25 مایل در ساعت سرعت دارند. می توانند 10 ها متر در هوا بپرند و می توانند تا 10 اینچ طول داشته باشند.
ماجرا از آنجا قابل باور شد که همراه این ایمیل عکسی هم بود که سربازی را در حالی که یکی از این عنکبوت ها را در دست داشت نشان می داد. جالبتر اینکه این عنکبوت ها واقعاً وجود دارند اما نه به بزرگی و وحشتناکی که در عکس نشان داده می شد .بلکه این زاویه خاص عکس بود که عنکبوت زبان بسته را اینقدر ترسناک نشان می داد !

8- سگ هرکولی (2007)

در سال 2007 عکسی منتشر شد که در آن سگی به اسم هرکول ، با وزنی مادل 282 پوند و اندازه ای تقریباً برابر یک اسب نشان داده می شد . گرچه این عکس فوتوشاپی بود اما جالب اینکه قبلاً سگی به همین نام به عنوان بزرگترین سگ جهان معرفی شده بود و همین باعث باور پذیر شدن عکس شد. اما بطور مسلم این هرکول ، اون هرکول نبود !

9- جنازه بزرگ پا (2008)

سال گذشته 2 شایعه پران ! حرفه ای کفرانس مطبوعاتی به راه انداختند و در آن عکسی از جنازه یک بزرگ پا نشان دادند . شدت پخش این شایعه و عکس در سطح وب به قدری بود که حتی شبکه CNN هم به آن پوشش خبری داد . یک علاقه مند ساده هم 50000 دلار برای خرید این بزرگ پا به شایعه پراکنان پرداخت و تنها بسته بزرگی از یخ دریافت کرد . یکی از دو شایعه پران که پلیس بود از کار اخراج و نفر دیگر هم دادگاهی شد !

10 – نسخه وطنی : دختری که به کانگورو تبدیل شد (1386)

اما در نسخه وطنی پخش شایعه وبی ، حدودا 2 سال پیش بود که هرچه سایت پربازدید دارای لینکدونی و حتی چند سایت خبری معتبر ، خبر و عکسی را منتشر کردند مبنی بر اینکه دختر هلندی که برای لجبازی با مادر مسلمانش به قرآن او اهانت کرده بود بلافاصله آتش گرفته و به موجودی عجیب شبیه کانگورو تبدیل شده و در حال حاضر در بیمارستانی در هلند بستری است !
بحث راجع به این ماجرا در فروم ها و حتی محافل غیر مجازی به شدت بالا گرفته بود تا اینکه در نهایت معلوم شد موجود نشان داده شده در این عکس ، مجسمه ایست که در یک نمایشگاه هنرهای تجسمی در هلند نگهداری می شود .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط ناديا |


شیر زنان ایرانی در گذر تاریخ



یوتاب : سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی درنبرد با اسکندر گجستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای ٢٠ قبل از میلاد تا ٢٠ پس از میلاد نیز یادشده است . با اینهمه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند .


آرتمیز : نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴٨٠ پیش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خشیارشا رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد . تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی - برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.آرتمیس نیز درست میباشد .


آتوسا : ملکه بیش از ٢٨ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش بزرگ . هرودوت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشگرکشی هاي داریوش یاور فکری و روحی داریوش بزرگ دانسته است . چند نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است .


آرتادخت : وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی . به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید .

آزرمی دخت : شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶٣١ میلادی . او دختر خسرو پرویز بود که پس از       " گشتاسب بنده" بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد . آذرمیدخت سی و دومین پادشاه ساسانی بود . واژه این نام به چم ( معنی) پیر نشدنی و همیشه جوان است .


آذرآناهید : ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور یکم بنیانگذار سلسله ساسانی . نام این ملکه بزرگ و اقدامات دولتی او در قلمرو ایران در کتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایش کرده است . ( ٢۵٢ ساسانیان )


پرین : بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کیقباد بود که در سال ٩٢۴ یزدگردی هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آنرا نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است . از او چند کتاب دیگر گزارش شده است که به احتمال زیاد در آتش سوزی های سپاه اسلام از میان رفته است .

زربانو : سردار جنگجوی ایرانی . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار کاری زبده بوده است که در نبردها دلاوری ها بسیاری از خود نشان داده است . تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال - آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرده .


فرخ رو : نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید .


کاساندان : پس از شاهنشاه ایران او نخسین شخصیت قدرتمند کشور ایران بوده است . کاساندان تحت نام ملکه٢٨ کشور آسیایی در کنار همسرش کورش بزرگ حکمرانی میکرده است . مورخین یونانی ( گزنفون ) از وی با نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است .


گردآفرید : یکی دیگر از پهلونان سرزمین ایران . تاریخ از او به عنوان دختر گژدهم یاد میکند که با لباسی مردانه با سهراب زور آزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به نام زنی جنگجو و دلیر از سرزمین پاکان یادمیکند .


آریاتس : یکی از سرداران مبارز هخامنشی ایران در سالهای پیش از میلاد . مورخین یونانی در چند جا نامی کوتاه از وی به میان آورده اند .


گردیه : بانوی جنگجوی ایرانی . او خواهر بهرام چوبینه بود . فردوسی بزرگ از او به عنوان همسرخسروپرویز یاد کرده که در چند نبرد در کنار شاهنشاه قرار داشته است و دلاوری بسیاری از خود نشان داده است . ( ساسانی ٣۴٨ + شاهنامه فردوسی ٢٧۴)


هلاله : پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش ( ٣٩١ یشتها 1+274 یشتها 2)کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را "همایچهر آزاد" ( همای وهمون ) نیز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست . وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بدکردار بودن وی و ثبت قوانین اشتباه و ظالمانه از وی به ثبت نرسیده است .

پوران دخت : شاهنشاه ایران در زمان ساسانی . وی زنی بود که بر بیش از ١٠ کشور آسیایی پادشاهی میکرد .او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود .


شیرین : شاهزاده ارمنی . ارمنستان یکی از شهرهای کوچک ایران بود و شاه ارمنستان زیر نظر شاهنشاه ایران . خسرو پرویز و شیرين حماسه ای از خود ساختند که همیشه در تاریخ ماندگار ماند . شیرین از خسرو ۴ فرزند به نامهای نستور - شهریار - فرود و مردانشه بدنیا آورد که هر چهار فرزند وی در زندان کشته شدند . پس او سر بر بالین ( جسد بی جان ) خسرو نهاند و با خوردن زهری عشق اش به خسرو را جاودانه ساخت و هردو جان باختند .


بانو گشسب : دختر دیگر رستم – خواهر زربانوی دلیر . نام بانو گشسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسیار آمده است . یکی از مشهورترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز – رستم و بانوگشسب است . او منظومه ای نیز به نام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پاریس و در کتابخانه ملی بریتانیاموجود است

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط ناديا |

ميرزا كوچك خان جنگلي

آيا صداي همهمه برخاست

                                 در شهر برگ ريز

آيا گرفت آتش بيداد

انبوه سبز گونه ي زلفت

در آن دقايق سرخ

كه "كوچك" بزرگ

در برفهاي "گبلوان"

چشمش نشست، به سردي

و روح سبز جنگليش

ميان قلب تو ويران شد

                            (خسرو گلسرخي)

 يونس ، معروف به ميرزا كوچك ، فرزند ميرزا بزرگ در سال 1298 هجري قمري در يك خانواده متوسط در استادسرااز توابع رشت به دنيا آمد. كودكي خود را در رشت گذراند و در مدرسه حاجي حسن واقع در صالح آباد و مدرسه جامع ( كه اكنون سوخته و از بين رفته ) درس خواند. سپس براي ادامه تحصيل به تهران آمده و در آنجا در مدرسه محمديه به آموختن علم فقه پرداخت. دو خواهر و دو برادر( برادر بزرگتر به نام محمد علي و كوچكتر به نام رحيم ) داشت.

وي مردي خوش هيكل ، زاغ چشم، متبسم با بازواني ورزيده و پيشاني باز بود. به ورزش و فردوسي علاقه زيادي داشت . مخالف الكل و دخانيات بود. از خصوصيات بارز وي شوخ طبعي و علاقه زياد وي به استخاره بود.داراي چهره اي جذاب و به طور كل يك ايراني ايده آليست و مذهبي تمام عيار بود.

مقارن تحصن علما در سفارت عثماني او نيز در رشت تحصن نمود و متعاقب قتل آقا بالاخان سردار افخم در واقعه مشروطيت به مجاهدين پيوست و در فتح قزوين شركت نمود. فردي زود رنج و حساس بود. پس از فتح قزوين به دليل كارهاي خلاف قاعده برخي مجاهدين ، معترضانه به رشت برگشت ليك ميرزا كريم خان رشتي كه رياست كميته ستار را بعهده داشت وساطت نمود و آنها را برگرداند. در شورش شاهسونها همراه يفرم و سردار اسعد به كمك ستار خان رفت كه مريض شد و به تهران برگشت. با طغيان تركمنها به تحريك محمد علي شاه ، داوطلب جنگ شد و به "گمش تپه" رفت كه در آنجا مجروح شد. به دستور شاه او را با كشتي به روسيه فرستاده تا در راه به دريا افكنده شود اما كاپيتان كشتي از اين عمل سرباز زده و به كمك پزشك كشتي به مداواي او پرداخت و او را به بادكوبه و تفليس بردند و پس از بهبودي به گيلان بازگشت كه مقارن با ختم غائله محمد علي شاه در "گمش تپه " بود.

در اين هنگام و به دستور كنسول تزار روس از رشت تبعيد گرديد لذا مدتي را در تهران زندگي مي كرد. به دليل رفتارهاي نا بهنجار برخي از مجاهدين مجدد با آنان قطع رابطه نمود. ميرزا عقب افتادگي ايرانيان را نتيجه بي فرهنگي مي دانست و مصمم بود كه تا حد امكان مدرسه بسازد و تعليمات عمومي را گسترش دهد . وي معتقد به تحصيلات رايگان جهت عموم بود. در سه سال آخر عمر خود توانست دبستان نصرت فومن ، چهارباب دبستان در صومعه سرا و ماسوله افتتاح نمايد كه پس از مرگ او نيز نيمه تمام ماند و سپس به دست نيروهاي مهاجمين به آتش كشيده شد.

از عمده ايرادات ميرزا همان حساس بودن بيش از حد او بود كه هر چه كفه احساس سنگين تر شود كفه احساس بالاتر رود.

 

ايدئولوژي جنگل

تسلط بيگانگان بر كشور ، مداخله همسايه شمالي از يك سو و همسايه جنوبي از سوي ديگر ، ظلم و فساد عمال حكومتي به واسطه پشتيباني قواي بيگانه به مردم بيدفاع ، باعث گرديد كه يك عده انسان ناوارد به سياست جهاني ، فقط و فقط با شعار " اخراج نيروهاي بيگانه – برقراري امنيت و رفع بيعدالتي – مبارزه با خودكامگي و استبداد " گرد هم آمده و گروهي به اسم افراد جنگل پديد آورند. مردم بيدفاع و خسته از ظلم نيز به سرعت به سمت آنان جذب گرديدند كه اين خود باعث شد خيلي زود اين گروه توسط دشمن جدي شمرده شده و اندكي در روش حكومت كردن و ظلم وتعدي خود نرمش بيشتري نشان دهند.

آنچه جنگليها در رابطه با ايدئولوژي خود گفته اند مطابق روزنامه جنگل شماره 28 سال اول چنين است :

"ما قبل از هر چيز طرفدار استقلال مملكت ايرانيم. استقلالي به تمام معني، يعني بدون اندك مداخله هيچ دولت اجنبي. اصلاحات اساسي مملكت و رفع فساد تشكيلات دولتي كه هر چه برسر ايران آمده از فساد تشكيلات است.

ما طرفدار يگانگي عموم مسلمانانيم ، اين است نظريات ما كه تمام ايرانيان را دعوت بهم صدايي كرده و خواستار مساعدتيم ".

در كادر رهبري جنگل افراد ورزيده وارد به سياست جهاني كمتر ديده مي شد، حتي خود ميرزا كوچك مردي مذهبي بيش نبود و به همه چيز از ديد ديانت مي نگريست. حال آنكه براي آنكه بتواني با دشمن مقابله كني بايستي توانايي درك تاكتيكهاي او و مقابله با آنها را داشته باشي.

به گفته شوپنهاور :" حوادث و پيش آمدها به تنهايي باعث خوشبختي يا بدبختي نمي شوند بلكه طرز عكس العمل ما در مقابل حوادث است كه احساسات خوب يا بد ايجاد مي كنند ".

جنگليها تشكيل شده از يك عده زارع و كاسب و خرده مالك و روشنفكر بودند كه به جاي تعليمات نظامي و سياسي ، قلبي سرشار از عشق به وطن داشتند.

 

در ابتداي قيام جنگل بنيانگذاران آن هم قسم شدند كه تا زمانيكه به خواسته هاي خود كه همان بيرون راندن اجنبي از خاك وطن است ، ريش خود را كوتاه نكنند. اين بود تا زمانيكه اين گروه به شكل يك گروه منسجم در آمده و نيروهاي نظامي وارد اين گروه شده ، عهده دار آموزش ساير افراد گرديدند كه بدين ترتيب لباسها متحدالشكل تر و مناسب تر گرديد و ظاهر افراد به شكل افراد نظامي در آمد. البته در اين دوران نيز تعداد معدودي از افراد از جمله خود ميرزا كوچك خان كماكان به همان سوگند اوليه پايبند مانده و ريش خود را كوتاه ننمودند.

 مرامنامه نهضت جنگل

 اين مرامنامه مبني بر نه اصل بود كه شامل :

1-                حكومت در دست مردم و متعلق به مردم است بدون در نظر گرفتن نژاد و مذهب

2-                حقوق مدني : تساوي زن و مرد در حقوق مدني و اجتماعي. آزادي فكر و انديشه و ...

3-                انتخابات : افراد 18 سال به بالا داراي حق راي و افراد 24 سال به بالا حق كانديد شدن را دارند.

4-                اقتصاد: منابع ملي متعلق به عموم ملت است و هيچكس حق احتكار ارزاق را ندارد.

5-       معارف: تعليمات جهت همه مجاني و اجباري. مصونيت ديانت از هرگونه تعرض- انفكاك روحانيت از سياست و واگذاري عوايد حاصل از اوقاف به عموم مردم.

6-                قضاوت: سريع، ساده و مجاني باشد و حبس با اعمال شاقه به مدرسه و دارالتاديب تبديل شود

7-                دفاع: ورزش و مشق نظامي جهت مدارس ابتدايي و متوسطه اجباري.

8-       كار: افراد زير 14 سال ممنوع از كار- ايجاد موسسات تشكيل كار- ايجاد كارخانجات- ساعت كار شبانه روز حد اكثر هشت ساعت- استراحت اجباري هفته اي يك روز.

9-                سلامت: تاسيس بيمارستانهاي عمومي و مجاني- رعايت بهداشت در مراكز عمومي- منع استعمال دخانيات.

 

نهضت جنگل

روسها كه نيروهاي خود را در كليه خطه شمال تا همدان گسترانيده و به مقابله با آلمانها و عثمانيها مشغول بودند با پاگرفتن نهضت جنگل ترس از حمله از پشت خطوط دفاعي خود را داشتند، به همين دليل دستور به سركوب اين گروه و پاكسازي جنگل داده شد . با وجود آنكه كليه دهات و شهركها را وجب به وجب گشتند در اولين دور بازرسي هيچ چيز مشكوكي مشاهده نشد. پس از بازگشت بي حاصل قواي روس، كنسول روس عبدالرزاق منطقي را كه معتقد بود از بين بردن مشتي خس و خاشاك كار ساده و راحتي است را مسئول اين كار نمود. جنگليها كه تنها 17 نفر بودند در داوسار به اين گروه حمله نمودند عده اي را كشته و مابقي مجبور به فرار شدند. اين اولين رويارويي جنگليها با مخالفينشان بود. اين امر سبب شهرت جنگليها شد و مردم زيادي به سمت جنگل آمده و درخواست عضويت در اين گروه نمودند.

دو حذب سرشناس دموكرات و اتفاق وترقي در رشت آنزمان فعال بودند ، حذب دموكرات كه از شخصيتهاي سرشناس و خوشنام تشكيل گرديده بود پس از اين مسئله رسماً به جنگليها پيوست. با قدرت گرفتن جنگليها احساس خطر مخالفانشان نيز بيشتر گرديد و عده بيشتري جهت قلع و قمع آنان بسيج گرديدند. از جمله اين افراد مفاخرالملك ، رئيس شهرباني وقت رشت بود كه به دليل خوش خدمتيهايش به روسها و با وجود مخالفتهاي دولت ايران مبني بر عدم اجازه قواي روس در امر عزل و نصب رئيس شهرباني، از سوي روسها به اين سمت منتخب گرديده بود و در زمان سفر كاري اصف الدوله فرماندار گيلان، باز هم از جانب روسها ، كفيل حكومت ايالتي گرديد.

وي گروهي گرد آورده به سمت كما روانه گرديد و در آنجا در بازار اطراق نمودند. جنگليها كه منتظر اين دسته بودند به آنها حمله كرده و با آتش زدن بازارآنان را به اسارت در آوردند. وي با عجز و لابه از ميرزا امان خواست ، ميرزا نيز دستور داد او را در خانه يكي از مجاهدين حبس نمايند تا بعداً محاكمه گردد اما در راه توسط يكي از جنگليها بنام محمد حسن از پا در آمد. مابقي افراد نيز يا كشته شدند و يا با دادن قسم و قول مبني بر عدم همكاري با دشمن آزاد گرديدند. عده اي از افراد نيز با جنگليها ماندند و در ركاب ميرزا جنگيدند. پس از اين شكست قواي روس مستقيماً وارد كارزار شد و سيصد قزاق روس و پنجاه قزاق ايراني كه در بيرحمي شهره بودند به اين ماموريت اعزام گرديدند. جنگ سختي بين ايندو در تپه هاي گسكره در گرفت كه درنهايت به پيروزي جنگليها با وجود نيروي كمتر آنها انجاميد. از اين جنگ جنگي غنايم زيادي نصيب جنگليها گرديد. جنگليها قزاقان ايراني اسير شده را با عزت و احترام آزاد نمودند كه همين امر بر حسن شهرت آنان افزود.

قزاقها كه از اين شكست عصباني بودند با مراجعه به حكومت ايران حدود چهار هزارتن قزاق گرد آورده و به جنگل گسيل داشتند. از سوي ديگر امير طالش نيز با گروهي از سمت طارم به جنگليها هجوم آوردند و هفتصد قزاق نيز از راه زنجان و ماسوله –اين امر جنگليها را در وضع بسيار بدي قرار داد زيرا گذشته از محاصره نظاميها ،با مشكل آذوقه و مهمات نيز روبرو بودند لذا در اين مرحله بسياري از جنگليها از جمله عنايت خواهر زاده ميرزا بر اثر جنگ ، سرما و گرسنگي از پا درآمدند و مابقي به شكاف كوهها و غارها پناه بردند و تا سه ماه در آنجا مخفي ماندند.

در اين زمان روسها نقاط شمالي را تصرف كرده و تا همدان پيش آمده اند ، عثمانيها براي مقابله با آنها از حدود آذربايجان و كردستان جلوتر آمده و انگليس نيز از جنوب آمده و كل كشور به سه قسمت تقسيم گرديده ، مجلس شوراي ملي تعطيل گرديده ، يك هيئت دولت در خارج از تهران به نام ايران آزاد تشكيل و با دسمن مبارزه مي كردند. در اين بين گروهي طرفدار عثماني و گروهي طرفدار آلمانها بودند. در اين بين انور پاشا كه آنزمان فرماندهي ارتش عثماني را بر عهده داشت شنيده بود گروهي به اسم "اتحاد اسلام"  در گيلان قد برافراشته و با روسها مقابله مي كنند. بپاس همدردي با برادران هم كيش تصميم گرفت به اين گروه قليل از لحاظ اسلحه و مهمات كمك كند لذا مقداري اسلحه و مهمات و نيز سيصد اسلحه و مقدار متنابهي فشنگ و يك قلاده توپ به همراه حسين افندي به سمت جنگل روان ساخت. حسين افندي و چند تن از همراهانش به جنگليها پيوستند و دوش به دوش آنان به مبارزه با روسها تا زمان كشته شدنشان پرداختند.

اينك كليه نقاط شمال ايران در دست جنگليها بود و زمان تجديد قوا ، ساماندهي به وضع نيروها و تقويت قواي بود. جنگليها در اين زمان به احداث كارخانه هاي نساجي و اسلحه سازي جهت رفع نيازهاي خود پرداختند.

پس از انقلاب روسيه ، انگليسها جهت از بين بردن شكاف بوجود آمده در صفوف متفقين ژنرال دنسترويل را همراه 12 افسر و 41 ماشين سواري از قزوين به انزلي گسيل داشتند تا از آنجا به بادكوبه برود. اين منطقه تحت نفوذ جنگليها بود ، لذا جهت گذشتن از آن دست به ترفندهاي خاص زدند.

روسها به واسطه بروز انقلاب مجبور به عقب نشيني به كشور خود بودند ، بنابراين بايستي از سد جنگليها عبور مي كردند . به همين منظور با جنگليها وارد مذاكره گرديدند كه نتيجه آن دادن مجوز عبور به روسها از بين صفوف جنگليها با احترام و بدون خونريزي بود مشروط به آنكه هيچ انگليسي همراه با روسها نباشد. نماينده جنگليها در اين مذاكره فن پاشن آلماني بود كه روايت است فرمانده روس كه حضور يك آلماني را به عنوان نماينده جنگليها توهيني نسبت به خود مي دانست مذاكره را بر هم زد و روايت ديگر دال بر آنست كه پس از مذاكره مقرر گرديد جنگليها نتايج مذاكره را به اطلاع ميرزا رسانده و تا بيست و چهار ساعت شرايط را جهت عبور نيروهاي روس آماده نمايند كه هنوز چند ساعتي از بيست و چهار ساعت مقرر نگذشته بود كه نيروهاي روس و انگليسي به منجيل و جنگليها حمله نمودند. نيروهاي روس بوسيله هواپيما مواضع جنگليها را از بالا شناسايي نموده و با توپ تمامي سنگرهاي آنان را ميران نمودند در حاليكه تنها سلاح جنگليها تفنگ بود. نتيجه آنكه جنگليها مجبور به عقب نشيني و تحمل شكست سنگين گرديدند و روسها و انگليسيها با فراغ بال به سمت رشت و انزلي سرازير شدند.

در آنجا دست به جنايات بسيار زدند و فرماندار دولتي رشت نيز توان مقابله باآنان را نداشت.

در اين نبرد يكصد جنگلي كشته ، پنجاه تن اسير و عده بيشتري نيز مجروح و يا ناپديد گرديدند.

خطر قحطي بر خطر پريشاني و فقدان امنيت اضافه شده بود. مقاطعه كاران و كنترات چيهاي پول پرست خواربار را جمع آوري نموده و آنرا به قيمت گزاف به انگليسيها مي فروختند و مردم بينوا هيچ قوت لايموتي نداشتند و اگر چيزي پيدا مي شد فقط طبقه ممتاز قادر به خريد آن بود. مسبب اصلي اين قحطي انگليسيها بودند كه بدينوسيله مي خواستند جنگليها را مسبب تمام بدبختيهاي مردم معرفي نمايند.

در اواخر سال 1918 جنگ جهاني اول پايان يافت. انگليسيها كه فاتح از جنگ بيرون آمده و نفوذشان در شرق گسترش يافته بود يكي از دوستان صميمي خود بنام ميرزا حسن خان وثوق ( وثوق الدوله) را بزمامداري كشور ايران تحميل نمودند. وي به كمك دوستاني كه در شمال داشت و دسيسه و حيله موفق به ايجاد نفاق بين احمد كسمايي و ميرزا گرديد. دامنه اين نفاق به حدي بالا گرفت كه حاجي احمد كسمايي برادر خود را به تهران روانه ساخت تا با دولت جهت تسليم بي قيد و شرط خود و همراهانش وارد مذاكره گردد كه البته دولت منتظر همين امر بود و بلافاصله موافقت نمود. تسليم شدن حاجي احمد كسمايي ميرزا و ديگر جنگليها را در وضعيت بسيار بدي ( تغريباٌ محاصره ) قرار داد. جنگليها فومنات را تخليه و به لاهيجان رفتند تا به به نيروهاي دكتر حشمت بپيوندند. در اين جابجايي تلفات زيادي به جنگليها وارد گرديد. با ورود ميرزا به لاهيجان و جهت گريز از نبرد با نيروهاي دولتي ، ميرزا به همراه نيروهاي دكتر حشمت به دامنه كوههاي لنگرود و رودسر و تنكابن رفتند. دكتر حشمت كه از اين سفر دور و درازي كه پاياني نداشت خسته شده بود به تاميني كه پشت قرآن نوشته شده بود پاسخ مثبت داده و همراه 270 نفر از همراهانش خود را به نيروهاي دولتي تسليم نمود. متاسفانه در تاريخ 11 شعبان سال 1338 هجري قمري ( 4 ارديبهشت) او را كه به قول شرف نظامي اعتماد نموده بود در محل قرق كارگذاري رشت كه اكنون محل ثبت اسناد استان است اعدام نمودند. و جسد او را در چله خانه به خاك سپردند.

حاج احمد كسمايي نيز كه به وعده حكومت فومنات خود را تسليم نيروهاي دولتي نموده بود پس از تسليم به زندان انداخته شد و در آنجا مورد همه گونه اهانت و بي احترامي قرار گرفت. وي كه از جانب مردم نيزبه دليل خيانت به دوست ديرين خود ترد گرديده بود در اواخر عمر نابينا شده و در فلاكت و بدبختي جان سپرد.

پس از تسليم حاج احمد كسمايي و دكتر حشمت ، ميرزا به همراه نيروهايش در جنگل به سمت ناكجا آباد حركت نموده و فقط از چنگ دشمن مي گريخت. اين جنگ و گريزهاي پي در پي ، بي غذايي و خستگي باعث گرديد كه افراد جنگل تك تك يا دسته دسته خود را به قواي دولتي تسليم نمايند.

ميرزا كه متوجه گرديد مقصود قواي دولتي از اين جنگ و گريزها شخص خود اوست به همراهانش اجازه داد تا اورا ترك نموده و به هر جا مي خواهند بروند. پس از اين ماجرا تنها هشت تن از يارانش با او باقي ماندند. قصد ميرزا آن بود كه به نزد سالار فاتح كجوري رفته و به نيروهاي او بپيوندد كه ميسر نشد.

سه شنبه 18 ماه مه 1920 ، 28 ارديبهشت 1299 پس از شليك چندين توپ از درياي خزر نيروهاي ارتش سرخ در بندر انزلي از كشتي پياده شدند. كنسولگري فرانسه ، انگليس و عثماني بساط خود را جمع نموده و از گيلان خارج شدند. فرمانداران وقت گيلان به وحشت افتاده و از دولت تقاضاي كمك نمودند. دولت ايران رسماٌ از دولت شوروي خواست كه در مسايل ايران دخالت ننمايد.

مركز اداري جنگل در اين دوره در گسكره بود. طي جلسه اي اسماعيل جنگلي خواهر زاده ميرزا به انزلي رفت تا با فرمانده ارتش سرخ مذاكره نموده و از قصد و نيات فعلي و بعديشان با خبر گردند. فرمانده ارتش سرخ تمايل خود را به ديدار ميرزا ابراز نمود. ميرزا كه وقت را مغتنم شمرده بود بلافاصله به انزلي آمد. طي جلسه چند روزه اي موافقت نامه اي امضاء گرديد كه مطابق آن دولت انقلابي موقتي بوجود آمده كه پس از ورود به تهران توسط نمايندگان مردم هر گونه حكومتي كه نمايندگان مردم بپذيرند ايجاد شده و مقدرات مردم بدون دخالت شورويها به اين حكومت سپرده شودو كليه موسسات تجاري روسيه در ايران و كالاهاي ضبط شده ايران در بادكوبه به اين دولت سپرده شود.

دولت انقلابي با اعضاء زير تشكيل و آغاز به كار نمود :

مير شمس الدين وقاري- كميسر داخله              محمد علي خمامي- كميسر فوايد عامه

سيد جعفر- كميسر خارجه                           حاج محمد جعفر- كميسر معارف و اوقاف

محمد علي پير بازاري- كميسر ماليه                 ابوالقاسم فخرايي- كميسر تجارت

آقا نصرالله: كميسر پست و تلگراف و تلفن           محمود آقا : كميسر قضايي

ميرزا كوچك : سر كميسر و كميسر جنگ

در ابتدا همه چيز به خوبي پيش مي رفت تا به تدريج از داخل بحثهاي پراكنده اي آغاز گرديد كه نشان از بروز توطئه بود تا روز 24 ذي القعده 38 كه كودتاي سرخ با دستگيري همه طرفداران ميرزا هر كس و هر جا رخ داد. نقشه كودتا كشتن ميرزا يا دستگير نمودن او به هر شكل خارج نمودن ميرزا از كادر انقلاب و سپردن زمام امور به دست ديگران بود كه ميرزا توطئه را قبلاٌ احساس نموده و به جنگل رفته بود.

پس از وقوع كودتا ميرزا پيكي به مسكو نزد لنين فرستاد تا او را از وقايع رخ داده در ايران مطلع نمايد. در ملاقات نمايندگان جنگل با زمامداران شوروي مقرر گرديد در مراجعت الياوا عضو كميته اجرايي حزب همراه نمايندگان جنگل به ايران بيايد كه به دليل بيماري يكي از نمايندگان اين امر محقق نشد و الياوا زودتر و به تنهايي به ايران آمد كه چون از طرف جنگل كسي نبود كه شرايط را براي او تشريح نمايد نمايندگان فرقه عدالت تنها به قاضي رفته و ميرزا را مقصر قلمداد مي نمايند به گونه اي كه زمانيكه نمايندگان اعزامي جنگل از مسكو به بندر انزلي وارد شدند بلافاصله بازداشت و زنداني گرديدند. از طرف صدر شوراي جمهوري آذربايجان هيئتي به ايران و نزد ميرزا آمده طي مذاكراتي مقرر گرديد حيدر عمد اوغلي خود به ايران آمده و كميته جديدي تشكيل و با نظارت عمو اوغلي به رتق و فتق امور بپردازند . احسان اله خان كه بقاي خود را در خطر مي ديد سعي نمود مجدداٌ با ميرزا از در دوستي در آيد و كميته با رياست ميرزا-احسان اله خان- عمو اوغلي تشكيل گرديد.

 حادثه بد فرجام

 اعضاء كميته انقلاب هفته اي دو بار در ملاسرا گرد آمده و تصميمات مشترك مي گرفتند. عمو اوغلي شنيده بود كه ارتش سرخ گيلان دستور تلگرافي دارد كه چون عمو اوغلي با مقداري جواهرات از روسيه فرار كرده بايستي فوراً دستگير و به روسيه بازگردانده شود. وي از اين خبر بسيار بهت زده شد زيرا او با اجازه مقامات روس به ايران آمده بود لذا پيشنهاد كناره گيريش را مطرح ساخت و چون كميته با اين امر موافقت ننمود مكدر شد و سپس شروع به گله گذاري نمود. اين قضيه تا بدان حد پيش رفت كه شروع به اعتراض نمود و در پي در دست گيري زمام امور بر آمد.

جنگليها طي جلسه سري كه با يكديگر داشتند به بررسي شرايط پيش آمده پرداخته و تصميم به بازداشت عمو اوغلي و خواباندن غائله گرفتند لذا روزي كه كليه سران كميته انقلاب در ملاسرا جهت جلسات هفتگي خود جمع شده بودند و منتظر ميرزا بودند ناگهان از همه سو با گلوله به آنها حمله نموده گروهي كشته و برخي نيز موفق به فرار گرديدند. از اين بين عمو اوغلي بود كه پس از عبور از رودخانه شناسايي و بازداشت گرديد. خالو قربان نيز به جنگل پناه برد و تا سه روز ناپديد گرديد. وي پس از اين قضيه خود را به وزير جنگ تسليم نمود وي نيز قول آينده اي درخشان را به او داد و درجه سرهنگي به وي اعطاء نمود.

در اين هنگام نمايندگان جنگل نزد سردار سپه رفته و طي جلسه اي مقرر گرديد آتش بس 48 ساعته اي بين نيروهاي دولتي و جنگليها انجام شود تا ميرزا و سردار سپه در صومعه سرا جلسه اي با هم داشته باشند. اما در اين هنگام يك گروه قزاق كه از آتش بس 48 ساعته بي اطلاع بود حين عبور از ماسوله با جنگليها در گير گرديد. وزير جنگ كه موضوع ملاسرا را نيز شنيده بود بسيار عصباني گرديد و دستور بازداشت كليه سران جنگل را صادر نمود. قواي دولتي با تمام نيرو به جنگل حمله نمودند.

قوای قزاق از فرصت استفاده و طی شبیخونهای فراوانی، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمودند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا باتّفاق تنها یار وفادارش ، گائوك آلماني معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که همیشه از میرزا حمایت می‌کرد، به کوه های خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف بتاریخ ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای در آمدند.

کرم نام کرد (مکاری) که از خلخال عازم  گيلان بود این دو موجود را در میان برفها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید، ندارد. بااینحال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولی بی نتیجه و بی حاصل بسرعت بسوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند بسرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هردو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.

خبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پیچید و از جمله بگوش محمّدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود ، رسید. نامبرده با عدّه‌ای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئی و کینه دیرینه که با جنگلیها داشت دستور داد یکی از طالش‌های همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا اسکستانی مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر بماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.


در کاوشی که از جیب‌های میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند و بعد فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نويل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران و تسلیم سردارسپه نمود.

سر میرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند . بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام سر میرزا را محرمانه از گوركن تحویل و به رشت برده و در محلّی موسوم به سليمان داراب بخاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و استعفای رضاشاه آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد میرزا (تن بی سر) را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی ماموران جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند و هر سال ۱۱ آذر مراسمی ساده در مزار او در سلیمان داراب رشت برگزار می‌شود.

 

ماسوله با رنگين كتلهاي درختانش عزادارست

ماسوله چون فرياد سبزي در گلوي دره ها اينك گره خورده است

ماسوله همچون مادر پيري بگاه مرگ فرزندش

بر شانه هاي كوه افشان كرده گيسوي سپيد آبشانرا

در شيون بادي كه مي آيد                                                                                           

رخسار را با ناخن صدها هزاران شاخه مي خايد

هر گوشه اما دوستان خسته مي گويند:

در قعر شب، روح شهيدانند

كز خشم روي طبل ابر دور مي كوبند

برخيز كوچك خان

ماسوله را درياب كاين هنگام

در كوچه هاي خاكيش هر روز

فريادهاي پتك و سندان دادخواهانند

برخيز و اين فريادهاي آشنا را نيز

از سينه كسما برون آور

كسما چو مرغي سبز

بر شاخه راهي كه تا ماسوله مي آيد

بنشسته در باران

سر رابزير بال غربت برده خاموش است

شايد تو را در خواب مي بيند

كاينبار با حيدر عمو اوغلي

با پيكري چون صخره پولادين

شلاقي از طوفان بكف بگرفته مي آيي

تا فقر سبزي را كه چونان كوه سنگين است

از بالهاي گردآلودش براندازي

شايد هم از اينروست

كو گاهگاهي بالهايش را

از شوق مي لرزاند....

                                        ( بهرام روحاني)

 

( اقتباس از کتاب سردار جنگل )

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت توسط ناديا |


هفته‌نامه سانفرانسيسكو كرونيكل در رپرتاژي با عنوان «جهاني عمل كردن، عملي زيستن» به‌قلم ادوارد گوتمن مي‌نويسد:
يك سنجاق برداريد و روي يك نقشۀ جهان هركجا كه خواستيد فرو كنيد. بخت آن كه سيمين معرفت در آنجا بوده باشد، هست. او كه پرستاري در سانفرانسيسكو و يك بهيار داوطلب است تا كنون به
۶۲ كشور جهان سفر كرده آن هم بيشتر كشورهاي جهان سوم. او در يتيم‌خانه‌هاي رواندا پوشك بچه‌ها را عوض مي‌كند و به آنها غذا مي‌دهد. در زامبيا و زيمباوه قابلگي مي‌كند و بچه به‌دنيا مي‌آورد. به‌عنوان مربي روابط جنسي در تايلند براي زنهااز خطرات ايدز حرف مي‌زند و در پاكستان بچه‌ها رادر اردوگاههاي مهاجرين واكسن مي‌زند. در ايران از بيماراني كه عمل قلب باز داشته‌اند پرستاري مي‌كند.



سيمين مي‌گويد: «من يك پرستار دستيار طبيب هستم. در سانفرانسيسكو زندگي مي‌كنم و به هر كجا كه بخواهند مي‌روم.» او امروز دانشجوي فوق ليسانس رشتۀ طراحي بهداشتي در مركز پزشكي دانشگاه كاليفرنيا در سانفرانسيسكو (
U.C.S.F) يكي از معروفترين مراكز پزشكي آمريكاست. معرفت كه حالا سي و سه سال دارد مي‌گويد من هر سه ماه يك بار دلم مي‌خواهد خانه و كارم را در سانفرانسيسكو ترك كنم و براي يك ماه يا شش ماه بار سفر ببندم.
او به هركجا كه سفر مي‌كند متوجه مي‌شود كه چه نياز بزرگي به خدمات پزشكي وجود دارد و چه كمبود عظيمي در اين زمينه به چشم مي‌‌خورد. معرفت مي‌گويد كه مدتهاست سرگردان اقاليم غربت در سراسر جهان است. در فوريه
۲۰۰۰ او در مالي و كامرون بوده، در ماه مي همان سال رهسپار كوستاريكا و هندوراس شده، در ماه مارچ ۲۰۰۱ در ايران، افغانستان و پاكستان بسر مي‌برده و در اكتبر ۲۰۰۳ به كوبا سفر كرده و در دسامبر همان سال به ويتنام رفته است. در مارچ ۲۰۰۴ در شيلي، آرژانتين، پرو و بوليوي بوده و در اوت ۲۰۰۶ رهسپار كرواسي و اسلواني شده است.
معرفت كه تا يازده‌سالگي در ايران بسر برده است مي‌گويد من همه اين كارها و سفرها را خودم به‌ميل خود انجام داده‌ام. كاري كه معمولا يك زن خاورميانه‌اي نمي‌كند. برادرش بابي، كه چشم‌پزشك ساكن توپكا در ايالت كانزاس است مي‌گويد سيمين غير قابل توقف و جلوگيري است. او مي‌گويد فكر مي‌كنيد من براي كارهاي او دلم شور نمي‌زند؟ سعي نكرده‌ام كه در مورد اينطور زندگي پر ماجرا و حادثه، با او حرف بزنم؟ مسلماً خير. زيرا اين طريقي است كه او خود انتخاب كرده و از آن لذت مي‌برد.
او در اتاق ناهارخوري خانه‌اش در حالي كه شلوار جين به‌پا و بلوز سياه به‌تن دارد مي‌گويد: «من وقتي مي‌بينم كه وجودم براي ديگري مؤثر واقع شده است راضي مي‌شوم و لذت مي‌برم. هنگامي كه به كسي برمي‌خورم كه از ابتدايي‌ترين امكانات بهداشتي و حمايت خانوادگي بي بهره است بلافاصله با او احساس همبستگي مي‌كنم. من باور دارم كه ما سلولهاي يك بدن واحد به‌نام انسانيت هستيم.»
«رواندا» بيش از هر كشور ديگري معرفت را تحت تأثير قرار داده است. در فوريه
۲۰۰۵ يازده سال بعد از آن كه هشتصد هزار رواندايي در يك قتل عام حكومتي طي صد روز كشته شدند، معرفت وارد كيگالي پايتخت اين كشور شد. او در اردوگاه‌هاي پناهندگان به كار پرداخت و با كودكان يتيمي مواجه شد كه ناظر قتل پدر و مادرشان بوده‌اند و در كوچه‌هاي دهكده‌ها تكه‌پاره‌ها و جنازه‌هاي به‌خون خفتۀ خويشان خود را ديده‌اند. حالا اين بچه‌ها به مدرسه مي‌روند و در جستجوي زندگي بهتري هستند.
برابر آخرين آمار، در كشورهاي جنوب صحراي آفريقا
۴۳ ميليون كودك يتيم زندگي مي‌كنند. در رواندا كه ده درصد از جمعيت خود را در جريان آن قتل عام از دست داد، اكنون ششصد هزار كودك يتيم و بي‌سرپرست وجود دارد. اين كودكان غالباً بازماندگان قتل عام هستند و بعضاً هم پدر و مادر خود را بر اثر ايدز و يا مالاريا از دست داده‌اند.






معرفت در كيگالي با «اوليور روچيلد» يك دانشجوي پزشكي دانشگاه يل آشنا شد كه در سال
۲۰۰۴ همراه با «داي‌اليس» حقوقدان و عضو بنياد كلينتون براي مبارزه با ايدز، «سازمان يتيمان رواندا» را پايه گذاشته است.
روچيلد كه جوان بيست و هفت‌ساله‌اي است، معرفت را به ديدار يتيم‌خانه كيگالي برد كه در آن توتسي‌هايي كه جان از قتل عام بدر برده بودند، زندگي مي‌كردند. او مي‌گويد با ديدن وضع بد بهداشت بچه‌هاي رواندايي در آنجا، تصميم گرفتم كه در مراجعت به آمريكا براي آنها كاري بكنم. به اين جهت در سانفرانسيسكو با كمك رستورانهاي محلي، محلي را گرفتم و در آن عكسهايي را كه از سفرهايم به نقاط مختلف جهان گرفته بودم در يك حراج ساكت به‌معرض فروش گذاشتم و از اين راه
۱۴۰۰۰ دلار جمع كردم. بلافاصله به رواندا بازگشتم و يك مركز بهداشتي براي آنجا برپا كردم. در ديداري كه در ماه جون از اين مركز داشتم، مشاهده كردم كه كمك من و ديگر دوستان آمريكاييم باعث شده كه بچه‌هاي اين منطقه از سلامت و پرستاري نسبتاً كاملي برخوردار شوند.

گزارشگر سانفرانسيسكو كرونيكل سپس از كوشش‌هاي سيمين معرفت در رواندا در جهت بهبود وضع زندگي بچه‌ها به‌تفصيل ياد مي‌كند. آنگاه درباره زندگي گذشته او مي‌نويسد: «سيمين در شيراز به‌دنيا آمده است
و  پدر سيمين تحصيلكردۀ دانشگاه‌هاي آمريكا بود و برادرش هم در آمريكا به‌دنيا آمده بود و بطور مادرزاد تبعۀ آمريكا محسوب مي‌شد.
آنها در كانزاس صاحبخانه‌اي داشتند كه از زمان تحصيل پدر خانواده را مي‌شناخت و ، به آنان پيشنهاد كرد كه به آنجا بروند و اين كار را كردند و به شهر هيز در كانزاس نقل مكان نمودند. در آنجا پدر خانواده كه نتوانسته بود شغل دانشگاهي يا مهندسي به‌دست آورد، رستوراني باز كرد به نام «ماكزيم». معرفت مي‌گويد ما در اين رستوران غذاهاي خاورميانه‌اي نمي‌داديم بلكه غذاهاي اصيل آمريكايي مثل كوفته گوشتي، استيك ساليسبوري، دست‌پيچ گوشت سرو مي‌كرديم.



من در رستوران ظرف مي‌شستم و به مادرم در آماده كردن غذاها كمك مي‌كردم. من از يازده سالگي تا بيست و يك‌سالگي كار مي‌كردم اما برايم خيلي سخت بود كه مي‌ديدم پدر و مادر تحصيلكرده‌ام مجبورند اينطور كار كنند. هميشه فكر مي‌كردم وقتي پدرم سر يك ميز براي خدمت مي‌ايستد، چه در سر او مي‌گذرد.


گزارشگر مي‌نويسد حتي امروز معرفت انگليسي را با ته‌لهجه فارسي و زنگ تلفظ كانزاسي صحبت مي‌كند. او مي‌گويد كه در اين شهر كوچك كانزاس به ما كه ايراني بوديم مردم به چشم يك بيگانۀ مهاجم نگاه مي‌كردند. من و برادرم را در مدرسه مسخره مي‌كردند. اما به‌نظر من زيبايي كار در اين است كه ما توانسته‌ايم آن روزگار را پشت سر بگذاريم. سيمين معرفت حالا خود را متعلق به جامعۀ بچه‌هاي جهان مي‌داند، در فكر زناشويي نيست، او مي‌گويد من با انسانيت ازدواج كرده‌ام و حالا خود را مادر همه بچه‌هاي دنيا مخصوصاً بچه‌هاي بي‌مادر مي‌دانم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط ناديا |

اولین زنان موفق ایرانی !


اولین زن جراح ایرانی:"سکینه پری" متولد 1281- وی در روسیه دیپلم دکتری گرفت و در سال 1314 اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.

اولین زن جراح پلاستیک:"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.

اولین زن داروساز:"اقدس غربی" و "اختر فردوس" اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال 1316 وارد دانشگاه تهران شدند و در سال 1320 در این رشته فارغ التحصیل شدند...

اولین زن وکیل دادگستری:"یکاترینا سعیدخوانیان" متولد1278 اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال 1327 در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.

اولین زن تاجر ایرانی: "مهین افشار" در سال 1336 موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.

اولین زن سرتیب ایرانی:"مرضیه ارفعی" در سال 1312 با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال 1338 به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.

اولین زن روزنامه نگار:"صدیقه دولت" در اصفهان به سال 1297 مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.

اولین زن خلبان:"عفت تجارتی" در سال 1318 در 22 سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.

اولین زن پرستار:"فاطمه توانایی" که در سال 1310 در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال 1314 در این رشته فارغ التحصیل شد.

اولین هنرمندان زن تاتر:اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های " وارتوتریان"و"سراکالندریان" بودند.

اولین زن آوازه خوان:"قمرالملوک وزیری" که صفحه پر کرد و پس از او "ملوک ضرابی" بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط ناديا |

مطالب قدیمی‌تر